به نام خالق تنهايی
بيا در کوچه پس کوچه های خاطره بميريم وتکرار مبهم يک لبخند را از لبانمان بتکانيم و صداقت دروغين آن روزها را گريه کنيم وبگذاريم چشمانمان اشک آلود وگلويمان بغض آلوده تر از نمیدانم آن چه وقت ببارد.
بيا در سرازيری زندگی بدوييم و هی شنبه سلام و پنج شنبه خداحافظی آرزو کنيم و بعد که خسته شديم بنشينيم و به با هم بودن خود شک کنيم و بعدبخنديم، بخنديم چندان بلند که اشکمان مجال سرازير شدن بيابد.
بيا که حالا مرگ هم همسايه ی ديوار به ديوار سادگيم شده، حالا ديگر مرگ هم مثل عشق آرام وبی صدا آمده روبه روی دلواپسی هايم نشسته بی هيچ حرف و حديثی تا شايد بهانه ای برای کشتنم پيدا کند.
بگذريم و جمله کوتاه کنيم که ديريست که مرگ و عشق همزادان
هميشگی اين قصه ی تکراريند من فقط آمده ام بگويم جان کندن
درکوه بيستون با تيشه ی عشق با مرگ قرابتی ازلی دارد. شايد
باورتان نشود اما حالا ديگر فال قهوه هم بوی مرگ می دهدو يک
قبيله وحشت رابطه ی عشق را با مرگ تيره مي سازد حالا به هر
کجا که قدم می گذارم به قدم های تو می انديشم و می گويم
کمکم کن تا زندگی کنم
|